تبليغاتX
رومانتیک

mahsa-sohi

مهسا

mahsa-sohi

http://mahsa-sohi.blogfa.com

رومانتیک

رومانتیک

رومانتیک

عشقولانه

رومانتیک

جملات قشنگ

با اينكه نديدمت دلم هرروز برات تنگ ميشه . دليلش اينه كه ميدونم توهستي . كاش نبودي !مثل هزاران چيز ديگر كه توي اين دنيا نيست ولي ادما باز الكي دنبالش ميگردند.نميدونم شايد بشه اسمشو گذاشت دل خوشي . دل خوشي منم اينه كه ميدونم هستي .خدايا اين دل خوشي رو هيچ وقت ازم نگير!!!


تفاوت قلب دختراو پسرا:

قلب پسرا مثله پاركينگيه كه هيچ وقت تابلوي ظرفيت تكميل نداره اما قلب دخترا مثل فرودگاهيه كه مدت ماندن يه هواپيما دراون بستگي به فرود هواپيما بعدي داره


بوسه يعني عشقه خالي ازگناه

بوسه يعني قلب تو ازان من

بوسه يعني تو هميشه ماله من


ميپرسم: اثركيست؟؟ ميگويد: نميدانم .ميپرسم: اين نوشته معنيش چيست ؟؟ ميگويد: نميدانم . ميخواهم بپرسم ... . نگاهش ميكنم چشمانه زلالش پايين است دلم ميگيرد . دوست دارم چشمانش را بالا بياورد تا بگويم اينها مهم نيست تو يك چيز را خوب ميداني خوبي و مهرباني را

دوست داشتن درست مثله ايستادن تو سيمانه خيس ميمونه كه هر چي بيشتر توش بموني سختتر جدا ميشي . و اگرم بتوني ازش بياي بيرون حتما رد پات باقي ميمونه.


به كسي عشق بورز كه لايق عشق باشه نه تشنه عشق .چون تشنه عشق يه روزسيراب ميشه


عشق مثله اب ميمونه ....كه ميتوني توي دستت قايمش كني ... اخرش يه روز دستتو باز ميكني ميبيني نيست... قطره قطره چكيده بي انكه بفهمي ...اما دستت پراز خاطره هاست.


ماه به خورشيد ميگه: اين ادما چقدر بي جنبه ان. هر شب ميفتن رو هم ما چيزي نميگيم . ما سالي يه بار رو هم ميفتيم همه با دوربين نگامون ميكنن.


ميدوني21593 يعني چي؟؟؟

مياي ما 2 تا 1 بشيم 5دقيقه با هم باشيم 9 ماه ديگه 3 بشيم


يكي از بهترين ها ميگويد: اگر كسي واقعا يكي رو دوس داشته باشه بيشترازاينكه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش

پس مواظب خودت باش

R

ميدوني چرا بين انگشتاي دست فاصله هست؟؟؟؟ چون يه روزي يه دستي پيدا ميشه كه اين فاصله رو پركنه


مرگ داشت با زندگي دردو دل ميكرد بهش گفت: تو چرا واسه همه دوست داشتني ايو همه دوست دارن با تو باشن ولي من واسه هيشكي ارزش ندارم ؟؟ زندگيبهش گفت چون تو يه حقيقتي و من يه دروغ.


نظريادتون نره 

مرسي بابايييييييي

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:34 توسط |
مرگ

چشمامو بستم ... بجز تاريکی چيزی نديدم

ترسيدم ... چشمامو باز کردم ... بجوز درد و غم چيزی نديدم

وحشت کردم ... چشمامو بستم ... به خودم فکر کردم به درونم به عشقم به قلبم

روی قلبم يه لکه ی سياه ديدم ... لکه ای که سوخته بود

قلبم تير کشيد ... چيزی نگفتم ... تحمل کردم

قلبم دوباره تير کشيد ولی این دفعه شديد تر از قبل بود

خود به خود اشک تو چشمام حلقه زد .. اونقدر درد داشتم که ديگه نتونستم جلو خودمو بگيرم

به ديوار تکيه دادم و با تمام وجودم فرياد زدم

از حال رفته بودم ... وقتی چشمامو باز کردم همه جارو نورانی ديدم ... نورش اونقدر شديد بود که چشممو ميزد

کم کم چشمام به نور عادت کرد ... دورو ورم رو نگاه کردم ... سرسبز بود

صدای پرنده ها به گوشم ميرسيد

از دور يکی داشت به من نزديک ميشد ... بلند قامت بود

وقتی فاصله مون کم شد با دقت بهش نگاه کردم

يه پسر تقريبا 21 22 ساله بود ... سر تا پا سفيد پوشيده بود

عطر بدنش اونقدر خوشبو بود که منو مست خودش کرده بود

با مهربونی بهم خنديد ... دستامو به دستش گرفت و به چشمام خيره شد

چشمای گيرايی داشت ... از خجالت به زمين نگاه کردم ... رو زانوهاش نشست و به تماشای من مشغول شد

چشمامو بستم ... يه دفعه دستاشو دور کمرم حس کردم ... داغی ی لبهاشو روی لبام حس کردم

بوسه هاش خيلی شيرين بود ... خواستم برم ولی نزاشت ... به من نزديکتر شد

سينه به سينه شده بوديم ... دستامو دور گردنش انداختم ... آروم لباشو گذاشت رو لبام ... و همچنان لحظه ها سپری ميشد

اونقدر لطيف بوسه ميزد که حاضر نبودم حتی يه لحظه هم که شده ازش قافل بمونم

چند دقيقه ای تو همين حالت بوديم ... چشمامو باز کردمو به چشماش خيره شدم

بهم خنديد ... آروم دستهامو از گردنش باز کردم

دستامو به دستای گرمش گرفتو با اشاره بهم فهموند که باهاش برم

راه افتاديم ... می خواست جايی رو بهم نشون بده ... خيلی راه رفتيم تا به جايی تقريبا تاريک رسيديم

ديگه اثری از درختهای سرسبز و گلهای رنگارنگ نبود

ديگه صدای پرنده ها به گوشم نمی رسيد ... مثله يه کابوس بود

وحشت زده به دورو ورم نگاه ميکردم ... ولی نگاه گرم اون منو آرومم کرد

دستمو محکمتر به دستاش گرفت و منو به روی تپه ایی برد

بعد از چند لحظه يه جا وايستاديم ... نگاهشو به چند قدم اون طرفتر دوخت ... نگران به نظر ميرسيد

ترسيده بودم ... دستامو تو دستاش فشردم و با هم رفتيم جلو ...

و من به روی زمين يه سنگ قبر ديدم ... قبری که اسم من روش حک شده بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:12 توسط مهسا |
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

خدایا نذار بزرگ شم

الو خونه خدا؟؟axduoni.blogfa

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:11 توسط مهسا |
دلم برای کسی تنگ است

sms-jok.royablog

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…

دلم برای کسی تنگ است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:8 توسط مهسا |
سلاممممممممممممممممممم

دوستای گل براتون یه سری مطلب قشنگ اماده کردم امیدوارم که خوشتون بیاد

منو با نظرات قشنگتون خوشحال کنید

بابای

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:34 توسط مهسا |
متن های عاشقانه
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني .... هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها ، حساب كني...

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

گفت:می خوام برات يه يادگاری بنويسم گفتم:کجا؟ گفت:رو قلبت. گفتم:مگه ميتونی؟ گفت:سخت نيست آسونه گفتم:باشه بنويس تا هميشه به يادگار بمونه يه خنجر برداشت گفتم: اين چيه؟ گفت:سيسسس ساکت شدم گفتم:بنويس ديگه چرا معطلی. خنجر رو برداشت و با تيزی خنجر نوشت: دوستت دارم ديوونه اون رفته ,خيلی وقته ,کجا؟ نميدونم. اما هنوز زخم خنجرش يادگاری رو قلبم مونده

عشق را ديدم چشم در چشم نگاهش کردم نگاهم کرد صدايش کردم جوابی نداد هر لحظه دورترشدولی هرگز محو نشد هر جارفتم او بود که پررنگتر از هميشه در کنارم ظاهر شدو گفت عشق يعنی گذاشتن و گذشتن عشق يعنی داشتن و نداشتن عشق يعنی من يعنی تو يعنی تمام دنيا ودر اخر دوستت دارم

شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي وقت پيش ها بميره

ميگي بارون رو دوست دارم، با چتر ميري زيرش. ميگي پرنده ها رو دوست دارم، توي قفس اسيرشون ميكني. ميگي گل رو دوست دارم، از شاخه ميچينيش. ميخواي نترسم وقتي ميگي دوستت دارم؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:26 توسط مهسا |
حباب اگر نفس بكشد ، ميميرد
حباب اگر نفس بكشد ، ميميرد

سلام به نازنيني كه ديروز عاشقي مان را بيش از غرورش دوست داشت و امروز كه غرورش را بيش از من دوست دارد.

دياري كه در آن نيست كسي يار كسي يا رب اي كاش نيقتد به كسي كار كسي.

پازل دل يكي رو بهم زدن هنر نيست هر وقت با تيكه هاي شكسته دل يك نفر ، يك پازل جديد براش ساختي هنر كردي

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با شنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم.

نمي بخشمت....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي....بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .....نمي بخشمت .....بخاطر دلي كه برايم شكستي .....بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.....نمي بخشمت .....بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي.... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي محبت از درخت آموز كه حتي سايه از هيزم شكن هم بر نمي دارد.

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.

زندگب زيباست نه به زيبايي حقيقت. حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي.....جدايي سخت است نه به سختي تنهايي.

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارندحاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند....

كتاب عشق است.ساده ترين درس زندگي آن است : هرگز كسي را ميازار . محبت خرجي ندارد ، در حالي كه همه چيز را خريداري ميكند . خوشبخت كسي است كه خدا دلي پر عشق به او ارزاني كرده است وقتي قدرت عشق غلبه كند بر عشق به قدرت ، اون وقته كه دنيا طعم صلح رو ميچشه ، بهتر اينه كه غرورت رو به خاطر عشقت فراموش كني تا عشقت رو به خاطر غرورت.

هر كسي هم نفس شد دست آخر قفسم شد . من ساده به خيالم كه همه كاروكسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خندهاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد.

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودت است عزيزم محبت را در پاكي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني كردم و بدان كه زيباترين لحظه هايم در كنار تو بودن است.

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره

براي دل افتاده يه اتفاق ساده ، به سادگي دل من دل به دل به تو داده

گفتي دوستت دارم . قلبم تندتر از هميشه تپيد لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند . با صدايت مرا نوازش کردي تپش قلبت را حس کردم مهربان و پاک بود در اغوشت غرق محبت شدم به تو تکيه کردم و ارام شدم

چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند

مهرباني و صداقت تو درست به ظرافت گلبرگ هاي يک گله نوشکفته است که براي يه پروانه خسته بهترين جاي رسيدن به آرامشه

هجوم خواب ها پلک مرا از پا نمي انداخت؛چه شب هايي طلوعت را به جانم منتظر بودم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:19 توسط مهسا |
اینه
آینه پرسید که چرا دیر کرده است ...؟

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ... !

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ...

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .

گفتم امروز هوا سرد بوده است ...

شاید موعد قرار تغییر کرده است ... !؟

خندید به سادگیم آینه ، وگفت‌ احساس پاک تورا زنجیر کرده‌است ...

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ...

گفت : خوابی ، سال ها دیر کرده است .

در آینه به خود نگاه می کنم . آه ... !

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است ...

راست می گفت آینه که منتظر نباش :

او برای همیشه دیر کرده است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:8 توسط مهسا |
سلام

از نظر های قشنگ همتون ممنونم بازم اگه  اشکالی تو  وبلاگم  هست حتما بهم بگید

بچه ها اگه از عکسا خوشتون اومده بگید تا بازم براتون بذارم

منتظر نظرهای قشنگتون هستم

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:9 توسط مهسا |

 

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟

پسر گفت : نه ، نيستي

دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟

پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم

دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم

دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک

چشمانش را نوازش ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش

خيره شد و گفت :

تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد....

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:52 توسط مهسا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ